Heritage Wheat

Wheat has been a staple of human's diet for thousands of years, wheat is one of the most important foods we can grow. Unfortunately, many of us have no relationship with this wonderful grain. The only way we encounter it is at the end of the processing line - either in baked goods or in the form of flour. It's a wonderful and easy crop to grow that doesn't require much maintenance to give you much rewards. In fact, if you look at the low averages that big farmers get for wheat, on just 1/20th of an acre, you could get about 100 pounds of wheat!  That's a space only the size of 40x55' - to grow more flour than you will probably use all year!   There is a fantastic article out there written by an urban homesteader that tells about their adventure growing even more flour than mentioned about above.  Also, there is a Fantastic book by Gene Logsdon all about growing small-scale grains called "Small Scale Grain Raising."    Gene's an amazing guy and has been at the homestead "thing" for a long time!  His book is worth every penny and should be on any serious grain growers shelf. 

There is new research stating modern (1960s forward) wheat varities may not be as healthy as you think.  Watch the video!

What makes heirloom grains so special?  Heirloom grains, (generally speaking are those over 50 years of age) are still very adaptable.  Meaning, unlike many of todays hybrid wheats these heritage wheats have a huge genetic background allowing them to fight off pests and adapt to local growing conditions over generations.  Why is that so important?  Because as petroleum becomes even more expensive transporting such a heavy food commodity, most grains will once again be grown locally.  To do this you will need locally adapted varieties of heritage grain.  That is a big reason, but another important one is the flavor.  Many heirloom grains retain unique and rich flavors that were sacrificed in modern hybrids for high yields. 

You will notice some of the more rare heirloom wheat seeds are $7.99 for 25 seeds.  This may seem expensive, but the cost to revive these heirlooms is very expensive for us.  Many times we start with 25 seeds ourselves because these seeds are so rare.  That limits what is harvested every year.  Imagine that out of 25 wheat seeds 20 come up, 8 are taken by moles,birds, disease, etc...  You then have 12 precious wheat plants that make more seed.  Another HUGE fact is that everything is done by hand because of the scarcity of the wheat seed.  It all starts with hand planting each seed in its own container/cell in the greenhouse. Here is it protected and nurtured till it is old enough to be hand planted to the field.  From here is grown to maturity, but the wind, birds, bugs and disease take their toll.  At harvest each plant is individually removed with the roots intact, bundled and brought in to be evaluated.  Only seed from the best plants will be planted next year.  It is then dried to completion, hand threshed, hand cleaned and the hand packaged.  Each year we hope to become more mechanized where possible and provide larger quanities of seed at lower prices.  This is a labor of love, and the value of food is sometimes not measured monetarily. We hope you will take these precious seeds, adapt them to your area, save the seed, grow your own local food and protect these seeds for generations to come.

You are always "out of stock" it seems of some varieties of heritage wheat!  When we say a grain is rare we really mean it!  Grain is harvested here on our organic farm July-September.  It is this cleaned, processed and packaged up.  It then goes on sale.  Many people think of buying/planting seed in the spring, but many heritage grains may be fall planted.  More importantly the fall is when our grains get put up for sale.  THIS IS THE TIME TO BUY!  This year we will put the exact number for sale of each variety on the system.  When it says "36" in stock for example that is exactly what we have left.  Don't always count on a heritage grain being back in stock then next year as there could be a crop failure.  We hope not, but it happens.  Moral of the story is look for these rare grains in the fall and buy what you need ASAP.   And remember to learn to save your own seed. 

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در جمعه بیست و هشتم مهر 1391 و ساعت 0:56 |
+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در چهارشنبه سوم اسفند 1390 و ساعت 18:54 |

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


  اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 2:21 |
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 2:10 |

بهار عاشق بود و زمین معشوق.

عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود.

زمین اما آرام و سنگین و صبور.

زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت:

"این راز را با هیچ کس در میان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.رازها را که بر ملا کنی،بر باد

می رود و راز بر باد رفته،رسوایی است."

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.

هر قطره باران و هر دانه برف،رازی.

رازها بی قرار برملا شدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.

زمین اما می گفت:

"هیچ مگو،که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق."

زمین می گفت:

"دم بر نیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ،شکوفه گیلاس."

زمین می گفت:...

زمستان سرد،زمستان سوز،زمستان سنگین و سالخورده و سخت.

و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و تحمل و سکوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.

چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها،سخت.

بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند،و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک

برداشت و قلبش هزار پاره شد.

و زمین می گفت:

"عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق،هزار پاره.عشق آتش است و دل

آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود."

زمین می گفت:

"رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی

مهیب.و پرده از عاشقی آن زمان باید برداشت که جهان حیرت کند."

و بهار پرده از عاشقی برداشت،آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.

و جهان حیرت کرد.

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 1:40 |

به آسانی و به سختی

به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد
ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد.
به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.
به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد
ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد.
به راحتي ميشه به روياها فکر کرد
ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد.
به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد
ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد.
به راحتي ميشه به کسي قول داد
ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد.
به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد
به راحتي ميشه اشتباه کرد
ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتي ميشه گرفت
وي به سختي ميشه بخشش کرد.
به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد
ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد.

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 و ساعت 1:14 |

عشق و احساسات

  روزي روزگاري در چزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند .

 خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند .
تا اينكه يه روز.....

 دانايي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد .

 تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

 روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند .

 در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند .

 جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري‌ ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛
 ؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!!
 ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟
 غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني .

 ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده .
 اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده !!

 در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست !
 از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟
 شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!

 ؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده .
 ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم .
 عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد .

 پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحام نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود .

 ؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود .
 ؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛.

 ؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟
 دانايي گفت : اون زمان بود .

 ؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟

 دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه
+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 2:46 |

داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب

پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است

حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و 

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتان هستم


+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 23:50 |

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

 در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره  تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم.......  دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد  وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

 

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 20:59 |
 بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود.

مرد گفت: نابینابود و عاشق!

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 22:47 |

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 


 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

مرد نابینا

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

 

نبودم!!!

سلام به همه ی بازدید کننده های وبلاگ از ۱ مهر شروع میکنم به نوشتن حتما سر بزنید

 

پیرمرد عاشق!

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

نظرتو بگو

 

هنوزم دوستت دارم

میخام به یکی خودش

   میدونه کیه بگم با همه

  نامهربونیهات بازم میگم

         دوست دارم

       

      از عشق:

 

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

 

 

عشق يعنی

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

 

داستان ديوانگی و عشق

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

نظرت چیه؟

 

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

خوش خیال

اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي

 

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 1:14 |
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !


تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!


تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، ***جه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛


هق هق شبونه ؛ افسردگي ،پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !


براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد


و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد


تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم


از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 1:7 |

پایان یک عشق

 آن روز فضای  دانشگاه را دل انگیز تر از روز های دگر یافت. دختر شهر رویا هایش را در جمع محصلان دید. او مثل آفتاب می درخشید  و شهاب گرمی آنرا احساس میکرد .  او هم به جمع آنها پیوست و سلام  داد . همه مصروف صحبت بودند . گاهگاهی باهم  می خندیدند. شهاب دربارۀ  نسرین فکر میکرد  و با خود می گفت: او زیبا ترین دخت دنیا ست . من ساده بودن لبخند ش را دوست دارم .  او چراغ زندگیم  خواهد شد .

ناگهان  از صدا ي زنگ به خود آمد .  احساس کرد گونه هایش گلگون شده  میسوزد .  همه با هم به طرف  اتاق درس رفتند و عقب میز های شان نشستند.

چشمان شهاب به  نسرین  دوخته بود، نمیتوانست پنجره دیدش را یک لحظه ببندد . همینطور روز ها میگذشت . حریم سینۀ شهاب به عشق نسرین عادت کرده بود ، جز نسرین کس دیگر در پهنای آن جا نداشت .

شهاب تصمیم گرفت که آن  خاموشی را بشکناند  و آن فاصله را کوتاه سازد . نامه يی نوشت :

 « غنچه شاداب بهشت ، نسرین زیبا، دل سودا زد ۀ  من از تو پناه میخواهد، تو مثل مهتابی هستی که شام سیهم  را روشنی میبخشی ، من به تو نیاز دارم ، میخواهم با تو یک نفس باشم  و  . . .  » .

قلبش به شدت میزد  .  دلهره يی وجود ش را فرا گرفته بود . نامه را در بین کتاب گذاشته به نسرین داد و خواهش کرد او را بخواند .  نسرین که بیخبر از همه چیز بود ، با جبین گشاده پیشنهاد شهاب را پذیرفت .

روز به پایان رسید و هر کس رهسپار خانه های شان شدند . نسرین بعد از صرف غذا کتاب را برداشت تا بخواند .  متوجه شد که نامه ی به اسم او در بین کتاب است ، تعجب کرد  . وقتی نامه را باز کرد و کلمات را خواند  ،  باورش نمی آمد .  محتوای نامه ذهنش را درخود پیچید . شب که به بستر رفت، بار دگر نامه را خواند وبا خود گفت: فردا که به دانشگاه بروم به شهاب چه بگویم ؟  باید خاموش باشم ببینم بعدش چه میشود . غرق همین افکار بود که خواب بر چشمانش سنگینی کرد . وقتی صبح از خواب برخاست تصمیم گرفت  تا این موضوع را با دوستش  شهلا در میان بگذارد .

نسرین به دانشگاه رفت  . همه چیز را به شهلا گفت و از او خواست تا نظرش را بگوید . شهلا گفت : بهتر است جواب ندهی  با کوچکترین حرکت مورد حرف همه قرار خواهی گرفت و اگر شهاب  ترا میخواهد از فامیلت خواستگاری خواهد کرد .

 نسرین با شهلا هم نظر میشود و هر دو با هم به درس میروند . شهاب هر لحظه به نسرین فکر میکند  و بی صبرانه منتظر پاسخ ا ست . اما چیزی نمیشنود .  آن روز را نا امید به پایان  میرساند . درد جا نکاهی را در قلبش احساس میکند . روز ها و ماه ها میگذرد .خاموشی  نسرین ، شهاب را  بیشتر به عشقش  امیدوار میسازد .

 در یکی از روز ها که  شهاب و نسرین ناگهانی به هم خیره شده بودند،نسرین فکر کرد ، رازی او را به خود میخواند ، شهلا که متوجه او شد ، با شوخی گفت: تو هم حتمی عاشق شدی؟ من آنرا فال نیک میگیرم .  

عشق شهاب نیز تمنای نهفته  قلب نسرین شد. شهاب را اجازه خواستگاری داد. شهاب که چنان سعادت را بدست آورد ، بعد از گذشت روز های انتظار حلقه پیمان همسری به انگشت کرد و حدیث زندگی خوشبخت را به باور گرفت  .  زمان وصلت فرا رسید و هردو تعهد کردند به پای هم دگر پیر شوند. زندگی مشترک آغاز يافت  و  با خوشی ادامه داشت . آنها پیشامد های خوب و بد زندگی را با هم تقسیم میکردند.یک روز  نسرین  که مصروف کار های خانه بود ، دوست همیشگی و همراز خوبش  شهلا به سراغش آمد . نسرین با دیدن او که بسیار خوش شده بود ، او را در آغوش فشرد ، گونه هایش را بوسید و از او با گرمی استقبال کرد . هر دو  تا نیمه های روز از خاطرات گذشته یاد کردند و با هم خندیدند . روز که به پایان نزدیک میشد،شهلا از نسرین اجازه گرفت تا راهی منزل شود ،نسرین دست شهلا را  گرفت و برایش گفت: چند ماه بعد خاله میشوی، نامش را تو باید بگذاری،شهلا به نسرین تبریک گفت : و وعده داد تا نام زیبايی  را برای کودک آینده  دوستش انتخاب کند .

شهاب که بعد از مصروفیت  به خانه بر گشت ، نسرین در بارۀ شهلا  قصه کرد، شهاب بر خود میبالید که عنقریب پدر میشود و ثمرۀ زند گی اش را میچیند  .  نسرین  غذای مورد علاقه شهاب را آماده ساخته بود  . آنان با هم غذا صرف نموده و در بارۀ طفل آینده شان صحبت کردند. نسرین گفت: آرزو دارم طفل سالم به دنیا بیاورم و یادگار جاودانه مشترک ما  باشد. با گذشت شش ماه دیگر نوزاد به دنیا آمد .  مادر  و پدر از شادمانی  لبریز شدند و شهاب پیام  مبارک را به همه رساند  .اسمش را (نشاط) گذاشتند.

دوستان به دیدن  نشاط آمدند وبا هم تولّدی اش را جشن گرفتند.نسرین که دیگر مادر شده بود، با تمام عشق و احساس از زندگی مفهوم دیگر داشت، چون او  دختر سرزمین پهناور شعر و ادب بود،کودکش را الهه زیبایی ها و آرزو میدانست ، برای معصومیت او و کودکان هم سالش مینوشت .درد مادر بودن و اسیر بودن زنان و دختران جوان را که  در پنجه های اسارت سرنوشت گیر مانده بودند ، فریاد میزد   .   نسرین آزاده گی  و   صداقت را دوست داشت.او با وجود مسؤولیت  در مقابل همسر و کودکش در اجتماع هم حضور فعال داشت.زنان و دختران را در راه روشنگری از شب های تیره بیسوادی و شکستاندن حصار های مردسالاری و دفاع از حقوق شان همیشه تشویق میکرد .برای آنان می سرود، بزرگی و توانایی زنان را با خوانش شعر هایش  به گوش همه می رساند.

نسرین نمیتوانست خاموش بنشیند و همجنسانش را به فراموشی بسپارد، او به همه تعلق داشت و انجمن هر محفل بود.

شهاب پیوسته از جانب فامیل  هوشدار داده می شد . آنها علاقه نداشتند که عروس خانواده  شان سر زبان ها باشد و حرف های مردم را  نادیده بگیرند.

شهاب نیز با فامیل هم عقیده شد .او که  نمیتوانست پاکی و ساده گی نسرین را مثل گذشته درک کند مانع استقلال فکری او میشد و میخواست نسرین از حرف های او و خواست های فامیل اطا عت کند . نسرین که چنین تصور و انتظاری را از شهاب نداشت،باریکی های در زندگی شان شکل میگرفت و هر کدام خود را حق به جانب می شمردند .  کدورت و بی اعتمادی بر زندگی شان چیره می شد ، آنها هر روز از هم فاصله میگرفتند. بی باوری به آینده با  زنده گی شان نزد یک میشد ، شهاب در خشم  و حسادت میسوخت، او غنچۀ امیدی را که خود در دلش پرورده بود ، با نفرین از قلبش می زدود و پر پر میکرد.

نسرین  به گهوارۀ کودکش  با نا امیدی مینگریست و دست نوازش گر پدر را در برابر نشاط سرد می یافت. او با تحمل همه درد ها نمیخواست شیرازه زنده گی اش  از هم بپاشد و کلبه محبت اش را به غم تسلیم کند ، اما در برابر دید شهاب همه چیز رنگ دیگر داشت و برایش دیر شده بود. دست آشتی را به یاری نمی گرفت و در برابر خنده های کودکانۀ نشاط هم لج میکرد.

چشمان خسته و غمگین نسرین انتظار محبت گذشته را میکشید اما دشنه های کین شهاب  هر روز زخميترش می ساختند .

سر انجام ، شهاب آن آشنای دیروز عشق که زهر نفرت در رگ هایش جریان داشت،با نسرین سر دعوا را باز کرد و فریاد زنان او را زیر ضربات مشت و لگد گرفت . نسرین که این رنج ها را هر روز میکشید،اینبار  سایه مرگ را در برابر چشمانش می دید و  درد را با سکوت تحمل می کرد .  نمیخواست خواب کودکش را برهم بزند و او را قربانی این روزگار تلخ سازد  و به پا نخاسته از رفتن باز ماند.

ترس و وحشت لحظه يی نسرین را تنها نمی گذاشت . هر روز به بهانه يی تهدید ولت و کوب ادامه داشت  .  او دیگر بیچاره شده بود . گوشۀ خاموشی و فراموشی را اختیار کرده بود و برای خودش و امید بهتر شدن زنده گی اش  مرده بود .  اما برای کودکش نفس میکشید .

در یکی از روزها که نسرین ، نشاط را در حلقه بازوانش داشت، ضربۀ محکمی را بالای شانه هایش احساس کرد، این دستان وحشت از شهاب بود ،که با ایمان متزلزل نشاط را نادیده پنداشت و او را از آغوش پر مهر مادر به سویی پرت کرد و جای خنده کودکانه اش را درد و گریه گرفت.

شهاب چنان فریاد میزد که انگار دیوار ها از هم میپاشد ، سر از پا نمی شناخت و نسرین را چون آهوی که در چنگ پلنگی خون آشام اسیر شده باشد از  گلو گرفت و با تمام قدرت آنرا فشرد، دنیا در برابر چشمان نسرین تاریک شد وبا آخرین نفس ها خود را به مرگ سپرد و با نا گفته هایش برای ابد به دیار  خامو شان  رفت  . یادگار زندگی اش   بی مادر شد  و زنده گی عاشقانه دو  هم پیمان بدين گونه  پایان یافت

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 20:53 |

در گـــوش من صحیفهً تبریک عیــد گفت

ســالی دگر زعمـر تو ای بی خبـر گذشت

نشــگفته غنچه های بهار و امید و عشــق

دیدی که عمـــرهمچو نســیم سحر گذشت ؟

روح کهـن نه تــازه شــود با حلـــول عیـــد

راح کهــن بیـــار کـه آبـم ز ســــر گـــذشت

تبریک نیست، تسلیت است اینکه دوست را

گویی: خوشـــا ز عمـر تو سـالی دگر گذشت

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 و ساعت 1:46 |

قـربـان خـاک پـایـت ای نــوگـل رســـیـده      کـس مثـل تــو فـرشــته انـدر جهان ندیده

 

امـیـد مـن تــویـی تــو پـناه مــن تـویی تــو      من عشـق ترا خواهـم ای نورهـردو دیده

 

بـازآ نـگـار نـازم کـز هـجــر تــو دل مــن      ما نند مـرغ بسـمل در خاک و خون تپـیده

 

تـا کـی در انـتظارت ای مـونس شـب تار      هـم خون چکـد زقـلبم هـم اشک ازدودیده

 

چاک چاک گشته سینه درخون نشسته چشمم     وزهجر رویت ای یارجانم به لب رسیده

 

دارم امـیـدی از تــو تـا بـنگــری بســویـم      تا کی گـریزی ازمـن چـون آهـوی رمـیـده

 

 

                                                از اشعـــــــــــــــار بســـــــــــــــــــمل

 

 

چشم براه نظریات و پیشنهادات شما عزیزان هستم. 

                                      

                                                                            "بســــــــــمل"

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 و ساعت 1:44 |
پَروان ، ولایت و شهر قدیمی در افغانستان .

1) ولایت پروان (جمعیت در 1361ش /1982، 987 ، 527 تن ) از ولایات مهم در مشرق افغانستان است . از شمال به ولایت بَغلان ، از مشرق به ولایت کاپیسا، از جنوب به ولایات کابل و وَرْدَک و از مغرب به ولایت بامیان * محدود می شود. مرکز آن شهر چاریکار است (دولت آبادی ، 1371 ش ، ص 35).

پروان ولایت حاصلخیزی است که ارتفاعات ، آن را احاطه کرده و در آن ، دره های زهکش از شعبات رودهای قُندوز و پنجشیر * امتداد دارد. جز کوهپایه ها (از رشته کوه هندوکش ) بقیة مناطق آن زراعی است . محصولات عمدة آن ، حبوبات ، پنبه ، برنج ، گندم و جو است که عمدتاً با آبیاری مصنوعی به عمل

می آید. رونق باغداری پروان به حدی است که آن را باغ افغانستان نامیده اند ( بریتانیکا ؛ آریانا ، ذیل مادّه ). در 1347ـ 1348 ش /1968ـ 1969، گروه عملیاتی سازمان ملل طرح آبیاری پروان را در حدود 65 کیلومتری شمال کابل ] با اقداماتی بر روی رود غوربند، از مهمترین رودهای پروان [ به اجرا درآورد (دوپره ، ص 641).

از جمله صنایع مهم ولایت پروان ، کارخانه های نساجی شهرهای جبل السراج (در شمال شهر چاریکار) و گلبهار (در جانب شرقی ولایت پروان ) و نیروگاه برق آبی جبل السراج ، اولین نیروگاه آبی افغانستان ، است (دولت آبادی ، 1371 ش ، ص 38ـ39، 329،331).

پروان معادن فراوانی دارد، از جمله سنگ آهن در درة پنجشیر، جبل السراج و غوربند؛ زغال سنگ در پنجشیر و درة رود غوربند و ذخایر نقره ، با ارزش تجاری پایین ، در درة پنجشیر ( بریتانیکا ، همانجا؛ دولت آبادی ، 1371 ش ، ص 181).

باستانشناسان در این ولایت ، مجموعه هایی از آثار باستانی ، مجسمه و نیز گورستانی قدیمی در محلهایی از جمله پایْتاوه ، شُتُرَک و صِدّیق آباد، هر سه در نزدیکی شهر بَگرام در مشرق چاریکار، کشف کرده اند ( افغانستان ، ص 196، 203ـ204).

پروان در تشکیلات اداری قدیم افغانستان به صورت «حکومت اعلی » اداره می شد، اما از 1343 ش /1964 در تقسیمات داخلی جدید، ولایتی مستقل با اهمیتی کمتر (درجة دو) شد (دولت آبادی ، 1376 ش ، ص 34، 38ـ39). کاپیسا از 1358 ش /1979 به مدت دوسال قسمتی از پروان شد ( بریتانیکا ، همانجا). در 1363 ش /1984 ولایت پروان دوازده واحد اداری مستقل داشت . در این ولایت ، چهار وُلِسْوالی (از تشکیلات حکومتی ) چهار علاقه داری و 477 آبادی ذکر شده است (دولت آبادی ، 1376 ش ، ص 42؛ همو، 1371ش ، ص 35).

مردم پروان ، عمدتاً از قبایل تاجیک ، هزاره و برخی از آنان ازبک اند و به فارسی دری سخن می گویند (دولت آبادی ، 1371 ش ، ص 37؛ همو،1376 ش ، ص 51؛ بریتانیکا ، همانجا).

شهر چاریکار در مشرق ولایت ، در ارتفاع 603 ، 1متری ، در حدود 64 کیلومتری شمال کابل و مشرق ملتقای رود غوربند و پنجشیر واقع است . راه اصلی کابل ـ بَغلان (مرکز ولایت بغلان ) و نیز شمال افغانستان از آن می گذرد (دولت آبادی ، 1371 ش ، ص 35؛ آریانا ،همانجا). صنایع نساجی (بخصوص پارچة کتان )، ساخت چاقو و ابزار فلزی چاریکار و پیرامون آن در افغانستان معروف است . چاریکار از طریق خطوط هوایی با کابل و

پیشاور ارتباط دارد (دولت آبادی ، 1371 ش ، ص 38؛ بریتانیکا ، همانجا). محل شهر قدیمی پروان ( رجوع کنید به ادامة مقاله ) شمال شرقی چاریکار است .

ولایت پروان ، علاوه بر نزدیکی به پایتخت و صنعتی بودن ، به دلیل قرار گرفتن در مسیر کاروانهای تجاری و آب و هوای مطلوب ، در میان ولایات افغانستان اهمیت فوق العاده ای دارد (دولت آبادی ، 1371 ش ، ص 39).

با هجوم ارتش شوروی در 1358 ش /1979 به افغانستان ، و نیز درگیریهای نظامی داخلی پس از خروج نظامیان شوروی ، ولایت پروان مانند دیگر ولایات افغانستان با جنگهای سخت و متناوبی ، بخصوص جنگهای نامنظم در درة پنجشیر، روبرو بوده است ( رجوع کنید به جنگ افغانستان ، ص 83؛ گاهشمار رویدادهای افغانستان در سال 1374 ، ص 203، 220، 248؛ بریتانیکا ، همانجا).

2) شهر قدیمی پروان (نام کنونی آن : جبل السراج ) در نزدیکی ملتقای رود غوربند و پنجشیر بوده است . پروان ممکن است که محل باستانی اسکندریة قفقازِ روزگار اسکندر یا اسکندریه ـ کاپیسا باشد. اسکندریه ـ کاپیسا در مسیر یکی از مهمترین جاده های هندوکش قرار داشت ( د.اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «فَروان »؛ پاولی ، ذیل «کاپیسا»).

نام پروان در منابع جغرافیایی قرون اولیة اسلامی ، «فَروان » و «بروان » ضبط شده است . ظاهراً نخستین بار یعقوبی در قرن سوم از شهر پروان (با ضبط بَرْوان ) نام برده است . به نوشتة وی ، شهر پروان و شهرهای نزدیک آن ، از جمله «بَنجَهار» و «غُوروَند»، را مسلمانان به فرماندهی فضل بن یحیی بن خالد برمکی (147ـ193) در 176 گشودند (ص 288ـ290). اصطخری در نیمة اول قرن چهارم ، در ذکر اقلیم خراسان و نواحی بلخ ، به شهر «فروان » در «عملِ» بامیان در نزدیکی شهرهای غزنه و بنجهیر اشاره کرده است . به نوشتة او فاصلة فروان تا عسکر بنجهیر ] در شمال کابل [ دو مرحله است و رود بنجهیر پس از عبور از جاربایه به فروان می رسد (ص 277، 280، 286). در همین قرن ، مؤلف حدودالعالم (ص 393) دربارة نعمت و بازرگانی پروان مطالبی ذکر کرده و پروان را درِ هندوستان دانسته است . مقدسی در اواخر قرن چهارم ، هردو ضبط «بروان » و «فروان » را به کار برده و آن را دورافتاده ترین شهر بزرگ ] ناحیة بامیان [ و دارای مسجد جامعی بارونق ذکر کرده است (ص 50، 303).

پروان محل استخراج نقرة درة پنجشیر بود و حاکمان غزنوی در آنجا سکه هایی ضرب کرده بودند ( د.اسلام ، همانجا). در اوایل قرن هفتم ، پروان سرحد بامیان بود و در 618/1221 که جلال الدین منکبرنی ، تولی خان (پسر چنگیز و از سرداران او) را در پروان شکست داد، اهمیت یافت (نسوی ، ص 106ـ 107؛ جوینی ، ج 2، ص 195ـ196؛ منهاج سراج ، ج 1، ص 316، ج 2، ص 118). بارتولد این نبرد را در یک فرسخی پروان ذکر کرده و آن را «بزرگترین ناکامی مغولان » خوانده است (ج 2، ص 917ـ 918). در این قرن ، یاقوت حموی (ج 3، ص 886) از «شهرک فروان » در نزدیکی غزنه و زکریا قزوینی (ص 363) از «ناحیة بروان » و دره ای در آنجا یاد کرده اند.

پروان به دلیل قرار گرفتن در مسیر تجاری افغانستان ـ هند، محل رفت وآمد و استقرار بازرگانان بوده است (حبیبی ، ص 478). این محل میدان اولین جنگ انگلیسیهاـ افغانها در 1256/1840 بود و ظاهراً از قرارگاه جنگی در آنجا اثری نمانده است ( د.اسلام ، همانجا؛ نیز رجوع کنید به رشتیا، ص 91ـ95). ممکن است پروان دیگری در قسمت علیای وادی لَوْگَر، بین غزنی و بامیان ، باشد که ظاهراً متفاوت با پروان واقع در شمال شرقی شهر چاریکار است ( حدودالعالم ، حواشی مینورسکی ، ص 191).

در دورة حکومت حبیب الله خان افغان ملقب به «سراج الملة والدین » (1319ـ1337) با احداث حصار مستحکمی معروف به ارگ جبل السراج در کنار رود جبل السراج ، نام قدیمی شهر پروان به جبل السراج تغییر یافت ( آریانا ، ذیل «جبل السراج »).

شهر جدید جبل السراج نزدیکِ فروان قدیم در حدود َ15 ْ69 طول شرقی و َ7 ْ35 عرض شمالی در کنار رود پنجشیر نزدیک ملتقای رود غوربند قرار دارد ( د.اسلام ، همانجا). برخی محل شهر جبل السراج را همان پروان دانسته اند (منهاج سراج ، ج 1 ص 316، پانویس 6؛ آریانا ، همانجا). در 1315 ش /1937 با احداث کارخانة پارچه بافی جبل السراج ، تاریخ جدید منطقه آغاز شد ( د.اسلام ، همانجا). در منازعات اخیر افغانستان ، جبل السراج و چاریکار دو شهر مهم در مسیر راه سراسری سالنگ که کابل را به آسیای مرکزی متصل می کند و نیز فرودگاه بگرام (در نزدیکی آنها) تأثیر بسیاری داشته اند ( رجوع کنید به پهلوان ، ص 171،237).

منابع : آریانا دائرة المعارف ، کابل 1328ـ 1348 ش ؛ ابراهیم بن محمد اصطخری ، کتاب مسالک الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ افغانستان : مجموعة مقالات ، نگارش گروهی از پژوهشگران ، ترجمة سعید ارباب شیرانی و هوشنگ اعلم ، تهران 1376 ش ؛ واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، ترکستان نامه : ترکستان در عهد هجوم مغول ، ترجمة کریم کشاورز، تهران 1366 ش ؛ چنگیز پهلوان ، افغانستان : عصر مجاهدین و برآمدن طالبان ، تهران 1377 ش ؛ جنگ افغانستان : دخالت شوروی و نهضت مقاومت ، زیرنظر آندره بریگو و اولیویه روآ، ترجمة ابوالحسن سروقد مقدم ، مشهد 1366 ش ؛ عطاملک بن محمد جوینی ، کتاب تاریخ جهانگشای ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن 1329ـ 1355/1911ـ1937، چاپ افست تهران ] بی تا. [ ؛ عبدالحی حبیبی ، تاریخ افغانستان بعداز اسلام ، تهران 1363 ش ؛ حدودالعالم من المشرق الی المغرب ، با مقدمة بارتولد و حواشی و تعلیقات مینورسکی ، ترجمة میرحسین شاه ، کابل 1342 ش ؛ بصیراحمد دولت آبادی ، شناسنامة افغانستان ، قم 1371 ش ؛ همو، «ناگفته هایی دربارة تقسیمات اداری و کشوری در افغانستان »، سراج ، سال 4، ش 13 و 14 (پاییز و زمستان 1376)؛ قاسم رشتیا، افغانستان در قرن نزده ، کابل 1346 ش ؛ زکریابن محمد قزوینی ، آثارالبلاد واخبارالعباد ، بیروت 1404/ 1984؛ گاهشمار رویدادهای افغانستان در سال 1374 ، چاپ هرمز مقصودی ، تهران : ستاد پشتیبانی افغانستان ، 1376 ش ؛ محمدبن احمد مقدسی ، کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ عثمان بن محمد منهاج سراج ، طبقات ناصری ، یا، تاریخ ایران و اسلام ، چاپ عبدالحی حبیبی ، تهران 1363 ش ؛ محمدبن احمد نسوی ، سیرت جلال الدین مینکبرنی ، چاپ مجتبی مینوی ، تهران ، 1365ش ؛ نقشة راهنمای افغانستان ، تهران : گیتاشناسی ، ] بی تا. [ ؛ یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ 1866ـ1873، چاپ افست تهران 1965؛ احمدبن اسحاق یعقوبی ، کتاب البلدان ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛
+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 و ساعت 22:33 |
وزارت زراعت احتمال بروز خشکسالی در سال جاری را رد کرده گفته است، براساس پیش بینی منابع معتبر هوا شناسی، احتمال ریزش برف و باران در افغانستان وجود دارد.

افغانستان امسال به شکل کم سابقه ای، شاهد زمستان خشک است و از آغاز زمستان تا حالا، در کمتر مناطق برف باریده است.

این مسئله، نگرانی های جدی را در میان مردم  و  زارعان كشور بوجود آورده است.

محمد آصف رحیمی، وزیر زراعت، می گوید، گرچه براساس پیش بینی ها، احتمال بارندگی برف و باران در افغانستان وجود دارد، ولی به گفته او، اگر این بارندگی ها در وقت مناسب آن صورت نگیرد، تاثیرات مثبت آن بر کشت و کار، کم خواهد بود.

افغانستان کشور زراعتیست و زندگی بسیاری خانواده ها، وابسته به میزان محصولات زراعتی است.

اداره محیط زیست پیش از این هشدار داده بود، افغانستان در معرض خطر تغییرات آب و هوایی ناشی از گرمایش زمین قرار گرفته است.

کارشناسان گفته اند، تولید گازهای گلخانه ای به میزان کنونی می تواند میزان گرمی کره زمین را ظرف ۱۰ تا ۱۲ سال آینده تا یک و نیم درجه سانتیگراد بالا ببرد.

آب شدن یخ های قطب شمال و جنوب، بالا آمدن سطح آب دریاها و شیوع  امراض گوناگون و از میان رفتن نسل های برخی گیاهان و حیوانات از پیامدهای عمده گرمایش زمین دانسته می شود.

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 و ساعت 22:29 |

توزيع تخم سويابين وکودکيمياوى براى دهاقين پروان آغاز شد

پروان

آژانس خبرى پژواک ، ٢٩ جوزا

توزيع تخم سويابين وکود کيمياوى، براى ١٥٠٠ تن از دهاقين ولايت پروان، از سوى يک موسسۀ کورياى جنوبى به تاريخ ٢٩ جوزا، آغاز شد.

شاه مير اميرى، رئيس زراعت و آبيارى ولايت پروان، به آژانس خبرى پژواک گفت که جمعاً چهارو نيم تُن تخم سويابين براى دهاقين سه ولسوالى اين ولايت که از سوى موسسه کورياى جنوبى براى افغانستان به وزارت زراعت و آبيارى کمک شده ، توزيع ميگردد.

اميرى افزود که براى هر جريب زمين ١٥ کيلو گرام سويابين و ٢٥ کيلو کود سياه توزيع ميشود.

رئيس زراعت ولايت پروان ميگويد که سويابين به شکل فاصليه زرع ميشود و داراى انواع پروتين است که بعد از حاصلگيرى با پودراناکوم مخلوط ميشود و بعد از پروسس زمانيکه در آب حل گردد، خاصيت شير و ماست طبيعى را بخود ميگيرد.

از اين گياه مقوى براى اطفال سوء تغذى و ضعيف نيز استفاده ميشود.

اميرى علاوه کردکه آنها در نظر دارند سويابين را از دهاقين جمع نموده و بعد از پروسس در فابريکه و بسته بندى در داخل و خارج به فروش برسانند.

به گفته وى ، سويابين نسبت به ساير حبوبات و سبزيجات بازار خوب دارد، از همين جهت اين برنامه را در نظر گرفته اند.

سيد عبدالقادر، مدير عمومى کوپراتيف هاى زراعت پروان ،گفت که تخم سويابين به آب زياد ضرورت دارد و به قدر ضرورت به دهاقين توزيع ميشود و دهاقين مکلف اند که تخم آنرا بعد از حاصلگيرى به رياست زراعت تحويل نمايند.

محمد شيرين صوفيان، دهقان ٤٥ ساله باشنده چاريکار مرکز پروان ،گفت: (( به هر شکلى که باشد کشت سويابين بما ياد داده شود و اميدواريم که از کشت خود حاصل خوب بگيريم.))

اين دهقان علاوه کرد هر چيزى که براى شان حاصل خوب بدهد، از آن استقبال ميکنند تا به جاى جو و جوارى آنرا زرع نمايند و اقتصاد خود را بلند ببرند.

رئيس زراعت پروان ميگويد که مامورين فنى آنها، شيوۀ زرع سويابين را براى دهاقين مى آموزانند

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 و ساعت 21:45 |

ساختمان رياست زراعت پروان

مجموعه ساختمان رياست زراعت ومالداي ولايت پروان با مساحت 7 جريب زمين پس ازپايان کارساختماني اش به بهره برداري سپرده شده است.

 

اين ساختمان به صورت پخته واساسي اعمارشده وداراي 17 اتاق ، سالن کنفرانس وسايرملحقات مي باشد.

بودجه ساخت اين تعميرازبرنامه انکشافي وزارت زراعت پرداخت شده است. بنابرگفته ي مسوولان اين رياست 245 هزاردالرآمريکايي براي ساخت اين ساختمان به مصرف رسيد ه است که توانسته مشکلاتي را که قبلاً کارمندان اين اداره که با آن روبروبود، حل سازد.

 

طبق اظهارات آقاي شاه اميراميري، رييس زراعت ومالداي ولايت پروان، اين ساختمان با وسايل عصري چون کامپيوتر، انترنيت و... تجهيزشده است که بسيار امورات وفعاليت هاي آگهي يابي شان را حتا مي توانند ازاين طريق انجام دهند.

اميري مي گويد: ساختمان جديد سهولت هاي زيادي را برايشان فراهم کرده است.

 اميري گفت:" کارمندان ما مي توانند که ازصفحات انترنيتي که درمورد زراعت وکشاورزي مطالب تخصصي را به نشرمي سپارند؛ نيزمعلومات حاصل نمايند."

 

مسوولان رياست زراعت پروان ادعا دارند که درسال گذشته فعاليت هاي قابل توجهي را انجام داده اند.

خان باباکارگر وترينري شهرچاريکارمي گويد: اين رياست ساحات زيادي را سرسبز نموده  وبراي نگهداري ساحات سبز نيز تلاش کرده است.

 Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  

به گفته ي مسوولان رياست زراعت پروان تا حال به تعداد 3300 دهقان آموزش هاي تخنيکي را درمورد کاشت گندم، سبزيجات، ميوجات واحياي قوريه  فراگرفته است.

 

همچنان رياست زراعت تاکنون باغ ها وقطعات نمايشي انگور، بادام و زردآلو را نيزايجاد کرده  وقراراست که تاکستان ها وباغ هاي بيشتررا بازسازي احيا سازد.

اميري گفت: درنظردارد که درسال جاري بيش از900 باغ را دروالسوالي هاي اين ولايت باتوجه با توافق محيطي انواع ميوجات احيا نمايد.

مجادله با انواع آفات به خصوص "مورپت دار" ازفعاليت هاي ديگري اين اداره درسال جاري خواهدبود.

گفته مي شود که رياست زراعت ومالداري را موسسات امداد رسان و گروه بازسازي ولايتي نيزهمکاري نموده است.  

موسسه اکيدن يا بنياد انکشافي آغاخان نه تنها دراين ولايت چندين باغ را اعمارنموده است بلکه دوکلينيک حيواني را نيز ازلحاظ ادويه ونيروي انساني همکاري نموده است.

تهيه اي تخم هاي اصلاح شده زراعتي، اعماربند هاي آبگردان ، ايجاد فارم ماهي و ترويج کاشت زعفران ازبرنامه هاي درازمدت رياست زراعت پروان محسوب مي شود.

 

محمد شفیق عزیزی - شهرچاريکار

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 و ساعت 21:42 |

درس هفدهم

دوستان؛ماكه نمي توانيم سرنوشت وبرنامه نظام هستي رادگرگون كنيم ومي بينيم كه هريك ازاعضاي اين نظام دركمال استواري به كارخويشتن سرگرمندوبه حرف ماگوش نمي دهندوبه بدگوييها اعتنايي ندارندوستايش ونكوهش درآنها اثري نمي گذارد پس چه بهتركه ازامروز تصميم بگيريم كه ديگردهان به ژاژخايي وبيهودگي دربرابر نظام هستي بازنكنيم.شايدازاين دهان بستن دري بازشودوازآن در،دستي جايزه اي گرانقدربمادهد.

ممكن است بفرمائيدكدام در،وچه است وچه جايزه وچرا؟ البته اين پرسشهاخوب است وجواب داردولي به قول مولّاي رومي اين زمان بگذارتاوقتي ديگر.

اين قدراحتمال بدهيدكه شايداين گفته ونويد،راست باشدودرهاودستهاوجايزه هايي باشدكه مابدانهاآگاهي نداريم ومابدان دست نيافته ايم وباقطع نظرازاين باوركرده ايدكه دهان كجي ونكوهش به دَهْروروزگاروموجودات اداره ي وجود،زشت ونارواست.وشيوۀ سبكباران ونابخردان است.

بنابراين ازاين شيوۀ بي خردان پرهيز كردن خودجايزه اي بزرگ است پس آن كه دهان ازنكوهش بنددنخستين جايزه اي كه عايدش مي شودنمودارفرزانگي اوست كه ازجرگه ي نابخردان بِدَرآمدودرحلقه ي فرزانگان قرارگرفت.

          -----درس 23معرفت نفس----

          منم، آن تشنه دا نش ،كه گر دا نش، شودآتش        مرا،اندردل آتش، همي باشد، نشيمنها

ازفيلسوف عرب ابويوسف يعقوب بن اسحق كِنْدي به يادگاراست كه دانش پژوه به شش چيز نيازداردتاداناشودكه اگريكي ازآنها كم شودتمام نگردد:

"يحتاج طالب العلم الي سته اشياء،حتي يكون فيلسوفا،فان نقصت لم يتَم،ذهن بارع،وعشق لازم وصبرجميل،وورع خال وفاتح مُفهم ومُدّةطويله".

1-هوش سرشار     2-دوستي پيوسته (به دانش)     3-بردباري نيكو( دربرابرپيش آمدهاودانش پژوهي )   4-دلي تهي( ازآرزوهاي گوناگون كه رهزاند).    5- گشاينده اي دريافت دهنده(استادراه )    6-روزگاري دراز

                            -----پايان درس سي وسوم----

شمادوستان گراميم درمطالب درس وبحث هاي علمي تأمّل بفرمائيدوفكرخودتان رابيشتروبهتربه كاراندازيدوببينيداگرايرادواعتراضي دراين درس ها هست اظهار بفرمائيد بسيارممنون ومتشكرخواهم بودمادراين حلقۀ درس مي خواهيم به سَبروتقسيم علمي وعملي وپيش برويم وآنچه راپذيرفته ايم باحساب ودليل وبرهان پذيرفته باشيم شيخ الرئيس ابن سينا رادراين باره سخني بلندبه اين مضمون است.[هركس چيزي رابي دليل باوركندياردّ كندازفطرت انساني بيرون رفته است].

                                     -----درس سي وششم-----

آري ،آنچه انسان بدان ارج مي يابد،دانش است ،وپيرايه اي بهترازدانش براي انسان ،غيب ونوري فروزنده تر ازنوردانش نيست آنچه كه لقاح روان است دانش است.

وآنچه كه ماية پيشرفت آدمي است دانش است. دانش است كه آب حيات جان است ،وسبب ارتقاي آثاروجودي انسان است.

                           -----درس چهلم ص147و148----

گفته اندكه برسردرباغ اكادمي افلاطون نوشته بود"هركس هندسه نمي داندواردنشود"

اين مطلب رااِبن خلدون نيز درمقدّمه تاريخش آورده است كه ترجمه آن به فارسي اين است كه:بردرمنزل افلاطون نوشته بودكه هركس هندسه نمي داند درمنزل ماواردنشودوپس ازان گفت بزرگان ما مي گفتند ممارست درعلم هندسه براي فكربه منزله صابون است براي جامه، كه اين جامه راتمييز مي كندوآن فكرراروشن مي نمايد.اين جانب گويدكه هندسه ورزش فكري است وبه تازي رياضي خوان ورياضي دان رامُرتاض مي گويندچنانكه ورزش بدني رارياضت وورزشكاررامرتاض گويند.وچون مطالب هندسي همه روي قواعدواساس منظم ومتين است فكررااعتدال مي دهد وازاِعوِجاج وانحراف بازمي دارد وحتي درديگرآثاراواثرمي گذارد:

مي گويدمنظم ومي نويسد منظم، تأ ليف وتصنيف اوهمه حساب كرده ومنظم است .تأليفات خواجه طوسي دربارۀ گفتارم شاهدصادق است.

                               ----درس چهل وشش----

امروزيكشنبه بيس وششم ماه رجب 1398 ه -ق برابر با 11 تيرماه 1357 ه -ش كه عامُ الحُزن عالَم اماميه است .اين كمترين توفيق يافته است تا باز با دوستانش در حلقۀ دانش پژوهي نشسته است.

راستي خوش تر از دانش پژوهي و بهتر از خودشناسي وآشنا شدن به كتاب بزرگ كياني چيست ، آن كه در راه پژوهش وفَزايش دانش وبينش نيست، جانوري بيش نيست   بلكه به ارج اندازه كمتر از آن است  كه آن ،سرمايۀ پژوهش ندارد واين دارد ونمي يابد.

بي گزاف اين همه پليديهاوبديها و علم وعالِم  كُشيهاي روز افزون از همين جانوران بي شاخ دُم است كه كسب دانش نكرده اند وگوهر معرفت به كف نياورده اند . ديوْسيرَتاني به صورت انسانند. انسان نه آن است كه در خاكش كرده اند و نه غايتش اين است كه در غائط ريخته اند.

       ناصر خسرو به راهي مي گذشت            مست ولايعقل نه چون مِيخوارگان

       ديد    قبرستان   و   مَبْرَز روبرو            بانگ برزد گفت كه اي   نظّارگان

       نعمت  دنيا و  نعمت  خوار ه بين            اينش نعمت ، اينش نعمت خوارگان   

قِفطي در تاريخ الحكما گويد در يك جانب گور افلاطون به رومي نوشته بود: أمّا الارض فانهاتغطّي جسد افلاطون هذا و امّا نفسه فانها في مرتبة من لايموت . يعني زمين بدن افلاطون را پوشانيد اما نفس او همانا در مرتبه كسي است كه مرگ براي او نيست .

شيخ عارف نامدار فريد الدين عطار در آخر مقاته بيست وششم منطق الطيرگويد :

       چونكه آن سقراط در نزع او فتاد             بود  شاگرديش  گفت اي  اوستاد

        چون كفن سازيم و تن پاكت كنيم             در  كدامين جاي در  خاكت  كنيم

        گفت  اگر تو  باز يابيم  اي غلام            دفن كن هر جا كه خواهي والسلام

آري  تااجتماعي مدينۀ فاضله نشد همين درنده خويي ها خواهد بود و آنگاه بدان نايل مي شود كه مردم آن به حقيقت خود آشنايي يابند و اين نمي شود مگر به نور علم و حلقۀ تعليم و تعلّم .

باري، همان به كه سر گيريم و راه كاوش و پژوهش پيش ، كه دريغ باشد دمي از آدمي تباه شود ؛شيخ بزرگوار سعدي نيكوگفته است:

         نگهدار فرصت كه عالم دَمي است           دَمي پيش دانا به از عالَمي است

                                    ----درس چهل وهفتم----

 

درامورگوناگون علمي تأمّل ودقّت بسزابفرماييدوآنهاراسرسري نگيريد.من كوشش مي كنم كه مطالب را ساده وروان به رشته تحرير درآورم شماهم بكوشيدتادرست به حقيقت آن برسيد.وبايداهتمام شمابه فهميدن بيش ازاعتناي شمابه نوشتن باشد كه اصل آن است. درروزگارپيش پوست حيوانات راازقبيل آهووگوسفندومانندآنهادبّاغي مي كردندوچنان بارمي آوردندكه به صورت كاغذ درمي آمدوبرآن مي نوشتند.من خودم بسيارپوست دبّاغي شدۀ گوناگون ديدم كه تمييز برخي ازآنهاباكاغذ دربادي نظردشوارمي نمود.قِفطي درتاريخ الحكما ءآورده است كه يكي ازشاگردان سقراط به اوگفت:براي مادانِشَت رادردفتربندكن.درجواب گفت: من دانش خودرادرپوست ميش تباه نمي كنم.

گويندابوحامدمحمدغزّالي آنچه رافرامي گرفت دردفترها مي نوشت.وقتي باكارواني درسفربودونوشته هارايكجا بسته باخودبرداشت درراه گرفتارراهزنان شد.

غزالي روبه آنان كردوبه التماس گفت اين بسته راازمن نگيريد ديگرهرچه دارم ازآن شما .دزدان راطمع زيادت شدآن راگشودندوجزدفترهاي نوشته چيزي نيافتند.دزدي پرسيداينهاچيست؟چون غزالي وي رابه آنها آگاهي داد،دزدراهزن گفت علمي راكه دزدببَرَدبه چه كارآيد.اين سخن دزددرغزالي اثرعميق گذاشت وگفت پندي به ازاين ازكسي نشنيده ام وديگردرپي آن شدكه علم رادردفترجان بنگارد.

آري بهترين دفتردانش وصندوق علوم براي انسان گوهرجان وگنجينۀ سينۀ است.بايددانش رادرجان جاي دادوبذرمعارف وعلوم رادرمزرعۀ دل به بارآوردكه ازهرگزندوآسيبي دورودارايي واقعي آدمي است.

                                -----درس چهل وهشتم----

بناي مااين است كه فقط بانور برهان ازظلمت كدۀ جهل رهايي يابيم واگررهزني پيش آمدتنهاباسلاح منطق ودليل نبردكنيم تاكارواني راكه طالب حق وحقيقت اندبه سرمنزل مقصودبرسانيم.بسيارمفتخرم كه بتوانم انسانهايي راكه به راه تعالي وتكاملشان راهنمايي كنم. سقراط مي گفت: من مانندمادرم فن مامايي دارم .اوكودكان رادرزادن مددميكردومن نفوس راياري مي كنم كه زاده شونديعني به خودآيندوراه كسب ومعرفت رابيابند.

 

                                       -----درس 49----

جامع المقدّمات مجموعۀ چندرساله درنحووصرف واخلاق ومنطق است كه نخستين كتاب درسي محصّلين علوم اسلامي است.دورسالۀ آن يكي به صرف ميروديگربه كُبري اشتهاردارد.هردوبه زبان فارسي وبسيارارزشمندوسودمندازموءلّفات دانشمندبزرگ سيدعلي بن محمدحسيني معروف به ميرسيدشريف است كه برخي وي راآملي وبرخي ديگرگرگاني مي دانند .رسالۀ صرف به نام وي صرف مير شهرت يافت. من رساله اي موجز درصرف به پارسي،بدين خوبي درعجم نديده ام وبه عربي درعرب هم.

رساله كُبري درعلم منطق است.ميررارساله اي ديگرمختصرترازكبري درمنطق است لذااين دوررساله رابه قياس يكديگر صغري وكبري گوينديعني رسالۀ صغري ورسالۀ كبري. ومن منطقم دربارۀ كبراي منطق همان است كه دربارۀ صرف مير.

غرضم ازتعريف كتاب مذكور اين است كه درآغاز تحصيلم كه درمسجدجامع آمل اشتغال داشتم[چنينم هست يادازپيردانا  فراموشم نشدهرگزهمانا]

كه فرمودميرسيدشريف كبري راتدريس ميكرد پس ازپايان يافتن آن به شاگردان گفت ببينيدمردم درمحاورات روزانۀ خودچه مي گويند؟

--آنان ازگفتگوي مردم چيزي نيافتندوبه ميرگفتندمكالماتشان دربارۀ معاملاتشان بود.سيدشريف فرمودپس مطالب كبري رانفهميده ايددوباره بايددرس بگيريد:پس ازاتمام دوردوم بازبه آنان گفت ببينيدمردم چه مي گويند.اين باربه ميرگفتندمردم همين مطالبي راكه ماخوانده ايم برزبان داشته اند.يكي به صورت قضيۀ حمليّه جمله اي رااداميكردوديگري به صورت قضيۀشرطيّه. آن ديگري قضيه اش ممكنه بودوآن ديگري فعليه.

آن يكي به هيأت ضرب اوّل شكل اول نتيجه مي گرفت وآن ديگري به صورت استقراء وآن ديگري به طرز تمثيل و....ميرگفت حالادرسهارافهميده ايد.آري همانها راكه مردم بالفطره دارايندازقوه به فعليّت درآمده است.وبه صورت منطق ياعروض، تدوين وتنظيم شده است.

                            -----درس 56----

امروزچهاردهم ماه مبارك رمضان 1398ه0ق برابربا28مرداد1357ه-ش است.ازآغازاين ماه تاامروزپنج درس خوانده ايم.شما دوستان گراميم كه همگان تشنه وپژوهندۀ دانش وگوهرمعرفتيدمي بينيداين جلسه هاوحلقه هاي كاوش وپژوهش مادرراه دانش چه قدرشيرين ودلنشين است وهرروز بهترازديروزوپريروز به خواسته هاي خودفيروزميشويم واگردربارۀ اين چنين مجلس به قول نظامي بگوييم :

           هردم ازاين باغ بري مي رسد              تازه ترازتازه تري مي رسد

 گزاف نگفته ايم. ويابه گفته همان جناب تمثّل بجوييم:

           آن كس كه زشهرآشنائيست                  داند كه  متاع  ما  كجائيست

ژاژ نخائيديم بسيارازاين ذوات محترم كه نهالانِ اميدوآرزويم هستندواين چنين درراه كسب معارف ساعي وجدّي اندخشنودوصميمانه سپاسگزارم، زيرا چندانكه نازاازنداشتن فرزندپژمان است داناازنداشتن آن، دوصدچندان است.

آورده اندكه روزي يكي ازشاگردان عيساي پيامبروي راگفت:اي معلّم ؛پدرم مُرداجازه فرماكه براي كفن ودفن بروم.عيسي (ع)فرمود:توزنده اي ازپي مُرده مَرو،مرده رابگذارتامردگان بردارند.حكيم ناصرخسرودرسعادتنامه نيكوفرموده است:

            ببُرازجاهل ارچه خويش باشد       كه رنج وي زراحت بيش باشد

             مكن دل خوش به سودبيكرانش    كه صدسودش نَيَرزَديك زيانش

ونيزدريكي ازقصائدغرّايش چه خوش فرمود:

             نبيندبر درخت اين  جهان  بار                   مگرهشيارمرد،اي مردهوشيار

            درخت اين جهان را سوي دانا                    خردمندست  باروبي   خردخار

            اگربا رخِرَد  دااري  و گر ني                   سپيداري   سپيداري     سپيدار

             نماندجز  درختي را خردمند                    كه بارش گوهرست وبرگ دينار

            به ازديناروگوهر،علم وحكمت                 كزودل   روشنست   وچشم بيدار   

           چراخامش نباشي چون نداني؟                  برهنه چون كني عورت به بازار؟

           چه تازي خربه پيش تازي اسبان ؟              گرفتاري  به  جهل  اند رگرفتار

          زجهل خويش چون عارت نيايد؟                چراداري همي  زآموختن  عار؟

-----درس 70-----

نيكبخت كسي است كه روان روشن به دست آورد وازمعارف واسرار دارهستي آگاهي يابدكه به حقيقت، عالََم علم انباشته روي هم است ببينيم تاچه قبول اُفتدوچه درنظرآيد.

                                   ------درس هفتادويك-----

اين همه اصرار واِبرامِ مادرتجردنفس ومُجرِج اواين است كه دانسته شودانسان همين بدن مادّي نيست وبه ويراني وتباهي آن ،تباهي ونابودي به نفس ناطقه روي نمي آوردزيرا كه وراي طبيعت وبعدازاين عالم طبيعت خبري هم هست.

اين مطلب درسيرعلمي مايكي ازبزرگترين كُتَل وگردنه هاست كه بدان رسيده ايم واميدواريم كه باتمام اطمينان خاطروكمال آرامش بدون هيچ گونه اضظراب ووحشت ازآن بگذريم.

اين كه گفتيم اين مطلب ازبزرگترين كتلهاي مسير علمي ماست بدين جهت است كه اين سوي گردنه طبيعت ومادّه است وآن سوي آن ماوراي طبيعت .مادّيون نتوانستندازاين گردنه بگذرندمنتها سيرعملي آنان تاپاي اين گردنه است .به زبان قرآن كريم"ذلِكَ مَبلَغُهُم مِنَ العِلم (نجم/30/53)"

لذاانكارماوراي طبيعت كرده اند وگفته انددارهستي تابه همين گردنه است وبعدازآن خبري نيست.

ازادلّه اي كه اقامه كرده ايم ومي كنيم تصديق مي فرماييدكه اين فرقه به جاي اين كه ضعف وناتواني خودرااظهاركننددرپي انكاربرآمدند.

ودرحقيقت انكارشان اظهارعجزوخواري آنان است.آري آري اين گردنه اي است كه گذشتن ازآن كارآساني نيست وبه راستي خيلي صعب العبوراست.آن كه بخواهدسستي وبيچارگي خودراپوشيده بداردوانصاف ووجدان رازيرپاي بگذاردبهترين كاربراي اواين است كه بگويدپس ازاين گردنه خبري نيست تابه خيال وپندارخودآسوده زيست كند.

اينان مي گويندچون بعدازاين گردنه خبري نيست انسان همين جثّه واندام است؛ وقتي كه مُردپاشيده شده است.وتمام گشته است.بنابراين ماديّون پابندبه هيچ گونه آداب انساني نبايدبوده باشندونبايددرمكتب آنان سخن ازشرافت وحقيقت وعِرض وناموس وحياوشرم ونيك وبدوجهل به ميان آورد،زيرا انسان پاشيده ومحوونابودمي گردد.وديگرچيزي ازاوباقي نمي ماندوهستي وبقايي، وكيفروپاداشي ،وروزديگري نداردتابه زشت وزيباعقيده مندباشد.هركار كرد،كرد.هرطورشدشد.هرچه برسراوآوردندآوردند.غلط وصحيح درنزدمادّي بايدبي تفاوت باشد،زيراانسان بايديكي ازجانوران بي شاخ ودم باشد.كه تكليفي به اوروي نياورده است.بلكه ازجانوري كه اندك شعورداشته باشدمي پرسيم عاطفه چيست،غضب وشهوت كدام است ،حيات ازكجا آمده است، تمييز ميان اين وآن چيست، چگونه خودش رافداي بچه اش مي كند.وبه بچّۀ خودمهرومحبت داردوبدان عشق مي ورزدوبراي اودفاع مي كندوبراي بچّۀ همنوع خودآنگونه فداكاري ندارد.اين تمييز جانورك چيست؟وسئوالات بسيارديگر.

                     -----درس هفتاددو-----

تمام مطالب علمي ودرسي چنين است، بايدكسي بالاسرآدم بوده باشدتاشرح وبيان دهدوزبان وترجمان باشدوگرنه بي استادچنان است كه ملاّي رومي گفته است:

                  هركه گيرد پيشه اي بي  اوستا                  ريشخندي شدبه شهروروستا

                  هركه در ره بي قلاوُزي  رود                  هردوروزه راه صدساله شود

                  كاربي استادخواهي ساختن                   جاهلانه جان بخواهي باختن

كَيفَ كان اين درس يادگار تاريخ بزرگي است كه كِلكَ چومني ازبيان اهمّيت آن ناتوان است، چه اين درس روزي راديده است كه كشورپهناورايران يكپارچه بزم جشن وشادي بود.بااين كه هيچ شهرودهكده اي نبوده كه پيشترك ازآن بلكه درهمان اوان به سوگ عزيزاني دل ريش نبوده باشد.آن روز باشكوه بامدادپيروزي بودكه پس از50 سال شام تاربيداري، دركرانۀ اين سرزمين دميده است، آن روزفرخنده ،سه شنبه هفدهم صفر1399ه.ق برابربابيست وششم دي ماه 1357ه.ش بودكه دست پليدعفريت ناپاك ستم ومزدورمزوّركفرازسرمردم مسلمان وستمديدۀ اين مرزوبوم كوتاه شده است .گوئي كه حكيم ابوالقاسم فردوسي براي اين روز مردم مسلمان ايران گفته است .

                       دمي آب سردازپي بدسگال      به ازعمرهفتادوهشتادسال 

                              ----درس هفتادوچهارم----                                                                   

ادله اي كه درتجردوبقاي نفس ناطقه آورديم همه عقلي بودكه اختصاص به گفتارمذهب وملتي ندارد.وهرجوانمردبِخْرَدْرابه كارآيدوبه هرزباني ترجمه گرددبراصالت خودسخت استواراست.وبدون لاف وگزاف جاي انگشت اعتراض درانها نيست، مگركسي به مشرب سوفسطايي باشدوبي حجت ودليل دهان به چون وچرابگشايدوباچماق خودسري وناداني بامنطق واستدلال بجنگدكه شيوۀ نادانان است.نگارنده درميدان بحث وفَحْص اسلحه اي جز شمشير زبان منطق ،ونيزۀ قلم ودليل وبرهان، وسپرجدال به  نحواحسن ندارد،

وازاين حلقۀ درس وتدوين دروس، نظري جز خدمت به انسان ندارد،چنانكه بذردرزمينهاي قابل مي رويدوبه كمال مي رسد نگا رنده نيز بزرگري مي كندواين بذرهاي علوم ومعارف رابردلها مي  افشاندتا هرآن كسي كه مزرعۀ قابل است ازآن سبزوخرم شودوازكشتزارخودبهره بردوگرنه به قول شيخ بزرگوارسعدي:زمين شوره سُنبُل برنياورد.

---پايان درس هفتادوپنج مصادف باروز12 بهمن سال 1357 روز ورودحضرت امام به ايران بود.

                                     -----درس هفتادوهشتم-----

                  هركس كودورماندازاصل خويش       بازجويدروزگاروصل خويش   

تاامروز-پنج شنبه سي ام فروردين سال هزاروسيصدوپنجاه وهشت هجري شمسي-دوماه واندي است كه همگي دربحران انقلاب جمهوري اسلامي به سر مي بريم ودرراه اقامۀ پرچم عدل واِزالۀ ريشه فسادوستم خدمت مي كنيم كه درمعيت وهمدستي ديگرمردم بخرَدوسلحشورومسلمان اين مرزوبوم به خواستۀ خودنائل شديم،شگفتاكه تاروپودرژيم طاغوتي پهلوي ودژخيمانش چنان تارومارگشته است كه برخي ازآن ديوسيرتان، آواره وبرخي ديگربه كيفراعمال بدخودرسيده اند.اينك اولين فرصتي كه بدست آورده ايم باهمۀ مشكلات ومراجعات اجتماعي كه درشهرخودمان آمل داريم، شروع به درس وبحث معهودكرده ايم،چه درحقيقت تمام اين مجاهدات درراه همين مطلب اساسي براي همۀ اصناف مردم است.آرامش محيط رابراي تكامل حياتي انسان مي خواهيم.

به مثل درختي كه كرمهابه شاخ وبرگ وشكوفۀ آن هجوم آورده اند،باغبان اگرآن راسم پاشي نكندوشرّكرمها راازآن دفع ننمايد،هرگزبه كمال خودنمي رسد،وهرگونه غذابدورساندموجب تقويت كرمها ميگرددودشمن قويترمي گردد.وبربيمارچيره ترمي گردند،اول بايدكرمهاي درخت كرم زده وميكروبهاي بدن بيمارراازميان برد،سپس به درخت وبيمارغذادادتاسالم بمانند. اكنون شماجوانان بيداراين مملكت كه ازقواي روحاني آن سوي طبيعت مددگرفته ايدوبه سركوب كردن طاغوت وطاغوتيان پيروز شده ايدبيدارترباشيدتانهال سعادت شمابه ثمررسدوديگر،ايادي الوده برشماچيره نگردندكه حفظ اين نعمت دولت بحق،ازتحصيل آن دشوارتراست ؛به ضرب المثل معروف:

                  مال راهركسي بدست آرد               شرطش اندرنگهداشتن است

ازاتلاف سرمايۀ گرانبهاي عمربرحذرباشيدكه براي انسان حسرتي بزرگتر ازآن پيش نمي آيد. وقت رامغتنم بدانيدوعزم راسخ بيابيدتادرهمۀ احوال ،خودرافراموش نكنيدوازكسب گوهر معرفت بازنمانيد.نكته اي ازپيردانايم جناب استادعلامه شعراني- جانم به فدايش -حلقۀ گوش خاطرم است:

درمدرسۀ مروي تهران حجره داشتم وازآنجا به سه راه سيروس كه اكنون چهارراه سيروس است براي درس به منزل آن حضرت كه دانشگاه دانش پژوهان بوده تشرّف مي يافتم.روزي ازروزهاي زمستان كه برف سنگين وسهمگين تماشائي آن كوي وبرزن راهموار كرده بودكه گوئي شاعر دروصف باريدن آن برف گفته:

                   درلحاف فلك افتاده شكاف                     پنبه مي باردازاين كهنه لحاف

براي حضوردرمجلس درس، دودل بودم، هم به لحاظ مراعات حال استادومنزل آن جناب، وهم به لحاظ كسوت ووضع طلبگي خودم كه كوس "عاشقان كوي توالفقر فخري"مي زدم بالأخره روي شوق فطري وذوق جبلي به راه افتادم وبرهه اي اززمان بردرسرايش مكث كردم وباانفعال،حلقه بردرزدم چون به حضورش مشرف شدم عذرخواهي كردم كه درچنين سرماي سوزان مزاحم شدم.فرمودند:ازمدرسه تابدين جاآمده اي، آيا گدايان روزهاي پيش كه دركنار خيابانها وكوچه هامي نشستندوگدائي ميكردندامروزراتعطيل كردند؟عرض كردم: بازاركسب وكارآنان درچنين روزهاي سرد،گرم است.

فرمودند:گداهادست ازكارشان نكشيدند،ماچراتعطيل كنيم وگدائي نكنيم.

اين چندبيت راازحديقۀ سنائي دروصف علم وعالم مي آوريم وپس ازآن به موضوع بحث بازگشت مي نماييم:

                 عالم علم عا لميست فراخ          بَخ بَخ آن راكه شددراوگستاخ

                عالم علم عالميست شگرف        نيست اين خِطّه خِطّه خَط وحَرف

                چون تراعلم دل بميراند      كه ترا خودبه آدمي خواند

               علم خوان گَرت زآدمست رگي     زانكه شدخاص شه به علمْ سگي

                ننگ دارد بسي به طبع وبه دل      سگ عالم زآدم جاهل

                چون نباشدچوخرسرافكنده     تيزخربه زريش خربنده1

(1)-حديقة الحقيقۀ سنتئي غزنوي،به تصحيح مدرس رضوي ص 318

                                   -----درس هشتادويكم------

اگرانسان به خود،آگاهي يابد،بسياري ازمشكلات اوحل خواهدشد.بزرگان گفته اند:

           بيرون زتونيست آنچه درعالم هست                 ازخودبطلب هرآنچه خواهي كه تويي

نكته اي بلندازاُستادم،شادروان جناب علامه آقا سيدمحمدحسن الهي طباطبائي تبريزي-جانم به فدايش-به يادگاردارم.

روزي درشيخان قم به حضورمباركش افتخارتشرف داشتم وهيچ گاه درمحضر فرخنده اش يك كلمه ازدنيا وازكسي گله وشكوي وصرف وكم وزيادمادي نشنيدم،دنياراآب ببرداوراخواب ببرد؛فرمود:آقا،انسانهامعادن اند،بايدمعدنهارادرآورد.(حديث ازرسول الله صلّي الله وعليه وآله):النّاسُ مَعادِنُ كمَعادِنِ الذَّهَب والفِصّة"

غرض آن جناب اينكه همچنانكه كوهها داراي معادن طلاونقره والماس وفيروزه وغيرهاهستند،انسانهانيزمانندكوهها داراي معادن گوناگون حقايق ومعارف اند،بايدهركسي كوه وجودش رابشكافدوآن معادن رااستخراج كند،يعني درروانشناسي بكوشدتاآب زندگي ازاوبجوشد.البته اين  سخن راريشه عميق ديگراست،صبركن تاصبح دولتش بدمد.

 افعال صادره ازانسان حقيقةً به نفس اِسنادمي يابدومجازاًبه تن و اعضاوجوارح آن. دراين اِسنادسرّي نهفته است واين سرّاين سرايي نيست ،آن سرايي است ؛وشماهم كه راهي بدان سرايافته ايدودري ازآن سرابه روي شمابازشد.وآن سراهمان ماوراي طبيعت است كه به نامهاي گوناگون ناميده مي شود.وجزبانورعلم ودانش وعمل بدان سراراه نتوان يافت. دانشور نامور، سنايي، دراول باب پنجم حديقه ،كه درفضيلت علم است، نيكوگفته است:

               هركه راعلم نيست گمراهست                   دست اوزان سراي كوتاهست

              علم  باشد  دليل   نعمت  و ناز                   خنك آن راكه علم شد  دمساز

بايدبه تعبيراتي كه علماي بزرگ دربيان نفس وبدن دارند،اقناعيات وخطابيات راازايقانيات وبرهانيات تمييزدهي وآن اعاظم رابه خطاوجهل نسبت ندهي كه مطالب عاليه رافهميدن هنراست نه ردوانكارآن.به قول ملاي رومي دراوائل دفتراول مثنوي:

              نكته هاچون تيغ پولادست تيز     گرنداري توسپرواپس گريز

              پيش اين الماس بي اسپرميا        كزبريدن  تيغ  را نبود حيا

                                       ----درس هشتادودوم-----

آري چنان حس برمردم غلبه كرده كه بكلي خودشان رافراموش كرده اندوازكمال انساني بازمانده اند،چنان محكوم ومغلوب حس شده اند كه ظاهربه زينت آرايش وپوشاك نيك پيراسته وباطن به انواع جانوران درنده وگزنده انباشته؛ زبان دردهان به سان مارو كژدم زننده وگزنده؛خيال همچوديوانگان سودائي؛آمال وآرزو ها ماننداژدرهاي گرسنه ازهرسودهان بازكرده.اين ظاهربينان ساختن وپرداختن صوري راكمال انساني دانسته اندوازجمال معني بازمانده اند،والفاظ پردازي وچندكلمه رطب ويابِس راباهم تلفيق كردن ويازباني رافراگرفتن كمال انساني دانسته اندوازحقيقت ذات خويش وقابليت گوهر گرانبهاي نفس انساني غافل مانده اند.ولي به قول شيخ شبستري:

                   برواي خواجه خودرانيك بشناس        كه  نبود فربهي  مانند آماس

بايدانسان حقيقت خودرابداندتابه مقصودرسد؛آن كه ازاين حقيقت روي برگردانيدازهمۀ سعادتها باز ماند.راستي اين حقيقت به نام روح چه نيرويي است كه به قول شيخ الرئيس، بدن دردست اوچون گويي درتصرف چوگان است واين چه استعدادوقابليتي دراين اعجوبه دارهستي به نام انسان است كه صورت همۀ اشياء يعني علوم ومعارف وحقايق راادراك مي كند. اين چه درختي است كه هريك ازفروع وشاخه هاي اوميوۀ خاصي مي دهد.اين چه كوهي است كه همه گون معدن رادرخودمي پروراند.اين چه دريائي است كه پيوسته متلاطم است وازحركتش بركتها مي يابدودرقعرخودلوءلوء ومرجانها به بارمي اورد،اين چه آسمان بلنداست كه ازكثرت سادگي اين همه نقوش مي پذيرد بدون اين كه نقشي مزاحم ومُزيل نقش ديگرباشد

               چيست اين سقف بلندسادۀ بسيارنقش       زين معمّا هيچ دانادرجهان آگاه نيست

همۀ رستنيها، اعم ازگياهها ودرختها، ازدانه وتخم اندكه اززمين مي رويند.نه تنهااين نباتات بلكه حيوانات مطلقا،چه انسان وچه غيرآن دررستن بانباتات شريك اند،يعني همه نبات اندورشدنباتي دارندومي توان گفت همه ازدانه وتخم روئيده اند،اما هيچ دانه اي به اندازۀ نطفۀ انساني كه گويا خردترين دانه است، رشدندارد.درعين حال كه رشدنباتي دارد، هم رشدحيواني داردوهم رشدانساني. رشددانه هاي ديگر راحدّي است كه درآن حدّتوقف مي كنندوقدم فراترنمي نهند؛ولي انسان است كه رشداوراحدّي نيست .ظاهراًدرميان دانه هاي نباتات، ازهمه خردترخردل است .اين دانه بدين خردي آن قدررشدنباتي مي كندكه پرندگان درشاخه هاي وي لانه مي سازند.عالم ماوراي طبيعت رابه اعتباري ملكوت  مي نامندوعالم طبيعت رامُلك.دربندسي ويكم ودوم باب سيزدهم انجيل متي آمده است كه عيسي بن مريم عليهماالسّلام، مثلي براي مردي زده گفت:ملكوت آسمان مثل دانۀ خردلي است كه شخصي گرفته درمزرعۀ خويش كاشت وهرچندازسايردانه هاكوچكتراست ولي چون نموكندبزرگترين بُقول است ودرختي مي شودچنانكه مرغان هواآمده درشاخه هايش آشيانه ميگيرند. فطرت واقتضاي ذاتي اين دانه كه درنطفۀ انساني تعبيه شده است اين است كه به همۀ موجودات دارهستي دست يابدوعلم بدان پيداكندوجهاني روحاني وانساني جهاني شود.

                   هرآن كس زحكمت بردتوشه اي      جهانيست افتاده درگوشه اي

اين بدين خُردي موجودي گرددكه به بزرگي هماننداونَبُود.

مردم ازاين كه كسي به مقام بلندحكمت رسيده به اسرارخلقت دست يافت ودفتروجودهريك رافهميده ورق زد، تعجب مي كنند؛ولي تعجب دراين است كه چه رهزني براي ديگران پيش آمد كه ازرسيدن به آن مقام بازماندند؟

اگرچشم مي بيندجاي حرف نيست ولي آن كه نمي بيندحرف دراوست كه چه آسيبي بدوروي آورده است كه ديدگان راازدست داده است.

چگونه اين فرورفتگان درلجنهاي هواوهوس ومحكومين به احكام ماده وطبيعت ازهستي بوالعجب خويش غافل مانده اندوخودرافراموش كرده اند.شگفتا كه انسان آغازاوازدانه اي مادي ومنطبع درطبيعت است وانجام اوگوهرعاري ازماده واحكام آن ومسلط برطبيعت است. چگونه ازماده ،مجردروييده وازمرده زنده بدرآمده است.اين چه دانه اي است كه تخم حيات است وروح مي روياندووِعاء علم به بارمي آوردوبه اصطلاح علمي، جسمانية الحدوث وروحانية البقاءاست؟ اين چه مايه واستعدادي است كه گويا وخوانا ونويسا مي شود.شگفت تراين كه آن چه قوه است كه اوراازقوه به فعل مي رساند،ومكمّل ومُجرج اوازنقص به كمال است، وازمرده زنده بدرمي آورد؟

روزي ازروزهاي تابستان،دريكي ازقراي لاريجان ،دركناردره اي كه درختان گردوي سهمگين وديگردرختان ييلاقي سربه آسمان كشيده داشت نشسته وسرگرم به عالم خودبودم،دراين اِثناگوساله اي ازجانبي آمدودرميان من ودرخت گردويي كه برروي من بودايستادوبه ديدن من خيره شدومن به ديدن او، كه ناگهان بدين معني انتقال يافتم كه درخت ريشه اش به زمين است وشاخه هايش به سوي آسمان؛وانسان  بكلي عكس آن ،كه درختي باژگونه است: ريشه اش به سوي آسمان وشاخه هابه سوي زمين؛ وحيوان نه اين است ونه آن :موجودي است برزخ ميان نبات وانسان. آنكه ريشه اش درزمين است واززمين مي رويدرشدنباتي داردوكارنباتي؛ وآن كه برزخ است جاني قوي وعلاوه بررشدنباتي رشدحيواني نيزداردوآثاروجوديش بيش ازآن؛ است واين انسان ريشۀ اوسرش است، كه دستگاه تفكروادراكات انساني اوست،به سوي آسمان است وآثاروجوديش ازهردوبيشتر،به تكاملي عجيب وترتيبي شگفت. درآن هنگام، حالت غريبي درنظام هستي برايم روي آوردكه يكپارچه  دارهستي كارخانه اي بسياربزرگ وشگفت آدم سازي است،ويااقيانوس عظيمي است.كه ازصميم آن دُرّ يك دانه اي به نام انسان به كنارمي آيددرغزلي گفته ام:

             اين چه درياي شگرفيست كه ازلجّه وي        دريكدانۀ آدم به كنار آمده است

عجباكه پس ازچندي ديدم انتقال مذكوررادربارۀ نبات وحيوان وانسان، شيخ اكبرمحيي الدين عربي، درآخرفصوص (ص55فص محمدي(ص)چاپ سنگي ايران)عنوان كرده است كه حركت انسان مستقيم وحركت حيوان افقي وحركت نبات منكوس است.

اين مطالب واشارات راعمق ديگراست كه اميدوارم دردروس آتيه بدان برسيم.اكنون بازبه دوستانم توصيه مي كنم آنچه گوهرذات شماميگرددبه كارشمامي آيدومايۀ عزت وشرف شما ميگردد.غذاي جسماني وزندگي طبيعي،همه، مُعَّدات ترقّي وتكامل انسان اند،نه اين كه مقصودبالذّات باشند.درخت به بستن وپيراستن تربيت مي شودواَدب مي پذيرد،حيوان به يوغ وافسارومانندآنهاوانسان به شنيدن معارف وتحصيل حقايق. به قول عارف رومي:

                     جانورفربه شودليك ازعلف    آدمي فربه زعزّ است وشرف

                   آدمي فربه شودازراه گوش      جانور فربه شودازحلق ونوش

درمنشآت قائم مقام(ص233)آمده است كه :شيخ شبلي راحكايت كنند كه دريكي ازسفرها دزدبركاروان زدوهركس رادرغم مال افغان وخروش برخاست مگراوكه همچنان ساكن وصابربودوخندان وشاكر؛كه موجب تعجب سارقان گشته وجه آن بازپرسيدند.گفت:اين جماعت رامايۀ بضاعت همان بودكه رفت، خلاف من كه آنچه داشتم كماكان باقي است وامثال شماراتصرف درآن نيست.پايان درس هشتادودوم ص311  

                                                   ----درس85-----

روانشناسي:يعني انسان شناسي كه ازآن تعبيربه علم النفس نيزمي شوديعني مباحثي كه تعلق به نفس داردوكم كم برايت به خوبي روشن ميگرددكه هركس ازاين گردنه گذشت يعني درمعرفت نفس راسخ شدوخويشتن رابه خوبي شناخت، بسياري ازمسايل راحل كرده است.گوينديكي ازاين دوفيلسوف بزرگ يوناني،طالس ياسقراط ازنخستين كساني هستندكه گفتندخودرابشناس؛ ودراحوال ميرسيد شريف آورده اندكه فرزندش درهنگام ارتحالش گفت: پدر،مراوصيتي كن: گفت:بابا به حال خودباش. آن كه گفت خودرابشناس علم است واين كه گفت به حال خودباش عمل وهمان است كه دردروس پيش اِشارتي كرده ايم كه انسان به تقويت دوقوۀ بينش وكنش برديگرموجودات فزوني مي يابد ودرحقيقت اين دوقوه به منزلۀ دوبال انسان اندواگر انسان خودراگرفتاربه شهوتهاي حيواني نكندوازمسيرعلم وعدل منحرف نشودبه قول شيخ اجل سعدي:

 طيران مرغ ديدي تو زپاي بندشهوت      بدرآي تاببيني طيران آدميت

آن دوجملۀ فوق ،درعلم وعمل،اختصاص به آن بزرگان ندارد،هرنيكبختي كه اندكي درخودفرورودوبه فكربنشيندزبان حال اواين خواهدبودكه خودرابشناس وبه حال خودباش. اين سخن همۀ مردم آگاه جهان بوده وهست .اينجانب رادفتر خاطراتي است، وهرخاطره مُعَنوَن به نكته ،وتاكنون بالغ برپانصدنكته درآن تدوين شده است. ازآن جمله اين نكته : خنك آن كه درورطۀ من كيستم افتاد.ازآن جمله اين كه :انسان كليدخزائن اسراراست. ازآن جمله اين كه: تاببننده وگيرنده نشدي انسان نيستي ازآن جمله اين كه :موجودي عجيب ترازخودنيافتم پس ازيك يادوسالي، دركتابي ديدم كه وقتي فخررازي ازسفري مراجعت كردبه اوگفتند:ازعجائب چه ديده اي؟ گفت: عجيب ترازخود نديده ام. ازاين گونه تواردخاطرات براي انسانها بسيارپيش مي آيدكه بساگمان برندكه دومي ازاولي اقتباس ويااختلاس كرده است. خلاصه ،علم النفس اساس همۀ علوم است. ازخودبطلب هرآنچه خواهي كه تويي.

+ نوشته شده توسط استاد محمد شفیق عزیزی در دوشنبه سیزدهم دی 1389 و ساعت 22:51 |


Powered By
BLOGFA.COM